تبليغاتX
تقصیر من نبود... خودت خواستی...





سلام دوستای گلم...اومدم واسه یه خداحافظی که نمیدونم آخرش برگشت داره یا نه....

از اینکه همیشه به یادم بودید....از اینکه گاهی اوقات نظراتون به ۳۰۰ .۴۰۰تا هم میرسید...از اینکه بهم یاد دادید عاشق بشم...از اینکه بهم یاد دادید اگه زمین خوردم اشکالی نداره اگر خاکی شدم پاشمو دوباره شروع کنم....از اینکه بهم یاد دادید نزارم زندگی عجزمو نظاره گر باشه....از اینکه بهم یاد دادید جلوی زندگی زانو نزنم....از اینکه بهم یاد دادید قیمت هر گریه گرونه بیخودی هدر نکنمش و واسه هرکسی تو دنیا اشکو دربه درنکنمش...از اینکه بهم یاد دادید باید با پستی و بلندیا جلو رفت و و و ....... بابت همه چی ممنون...همه چی...

به حرفتون گوش دادمو عاشق شدم زمین خوردمو خاکی شدم اما پاشدم چون نمی خواستم جلوی روزگار کم بیارم...میخواستم بگم تا من هستم تو نمیتونی کاری بکنی...چون نمیخواسم زانو بزنمو گریه کنم...گریه نکردم چون میدونستم کسی که منو زمین میزنه لیاقت اشکامو نداره...حالا هم تموم پستیا و بلندیا رو به جون خریدمو دارم بالا میرم...

اما اخه کی گفته همچین قانون زشتی پابرجا باشه؟؟؟؟؟این چه عدالتیه؟این چه زندگی زشتیه؟؟؟همه چی تکراریه...هر جا میشینی سفره ی دل هرکی باز میشه شروع میکنه به گله و شکایت اوناییم که ساکتن چون همیشه تنها بودن و حرفاشونو توخودشون ریختن عادت ندارن گلایه کنن...

مهم نیست...من اومدم بگم دارم میرم...۱ ماه ۲ ماه ۱ سال یا برای همیشه...فقط واسم دعا کنید خیلی محتاجم...خیلی...امیدوارم خدا جواب شماها رو بده...

اینم واسه همونی مینویسم که امروز اخرین حرفامو باهاش زدم البته اگه بخونتش:

میدونم دوسم داری و هرکاری کردی تا از دستم ندی...منم دوست اشتم از تمام کسایی که تو عمرم دوس داشتم تو رو بیشتر از اونا دوس داشتم...

فقط واسه این کشیدم کنار که گیرامو تهمتام اذیتت نکنه...تو لیاقتت بهتر از منه...امیدوارم پیداش کنی...تو هم واسم دعا کن مثل همیشه...بابت تمام بدیهایی که در حقت کردم ببخشم...بابت تمام اشکایی که واسم ریختی ببخشم...من بد بودم تو بد نکن...مواظب خودت باش...قربانت پری تو نازنین همیشه

تحمل میکنم بتو به هر سختی*********به شزطی که بدونم شادو خوشبختی



شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیدو به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده ....

چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی....

چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری .......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه نو مبارک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

 


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
 

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

  


وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود
دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود................

نمی بخشمت............................

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  
میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

شعر و متن عاشقانه


برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟

   

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



من تو را...

Sun 2 Aug 2009


 

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد

و از من برای تو مهربان تر....

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور٬

در خشم٬ در مهربانی٬ در دلتنگی٬ در خستگی٬

در هزار همهمه دنیا٬ یکه و تنها بشناسد...

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم

و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ٬ هر نجوای کوچک٬

برایش یک خاطره باشد.

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دل تو

آفتابی است٬ یا آن دلی که من برایش می میرم

سرد و بارانی است...

ای بهانه زنده بودنم... من تو را به کسی هدیه می دهم که

قلبش بعد از هزار بار دیدن تو٬ باز هم به دیوانگی و بی پروایی

اولین نگاه من بتپد...

همان طور عاشق٬ همان طور مبهوت و مبهم....

تو را با دنیایی از حسرت به او خواهم بخشید...

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟؟ نه... هرگز...

ولی... تو در عین ناباوری... او را برگزیدی...

می دانم... من دیر رسیدم... خیلی دیر... خیلی...

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم:

که هر روز دلم برایت تنگ می شود...

روزهایی که تو را نمی بینم به آرزوهای خفته ام

می اندیشم...

به فاصله بین من و تو...

هر روز به خود می گویم: کاش شیشه عمر غرورم

را شکسته بودم...

کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم... تا ابد....

تقدیم به عمرم...



خدایا دوستدارم

حتی اگه دوسم نداشته باشی

می دونی چرا؟بخاطر خیلی چیزا...

خیلی باحالی

نشستی اون بالا گوش میدی میبینی

اوووووووووووچقد حرف واسه شنیدن داری!!!!!!!

مرگ من خسته نشدی؟

 

انواع صداها:

خدایا چاکرتیم شمسی رو بهم برسون(جالب اینجاست شمسی رو ندی کفر میگه اگه هم شمسی رو بدی 2دیقه بعد فاطی رم میخواد)

 

استا کریم کجایی چرا نمیبینی؟چرا من؟از بین این همه آدم

چرا دستمو نمیگیری؟(چشاتو باز کنی میبینی  هزارتا راه چشمک میزنن بهت!ولی تو اونقدر غرق خودتی که هیچ کدومو نمیبینی)

 

خدایا اینو بکش راحتمون کن

آخه اینم شد آدم؟(آخه چرا بکشه؟گناه کرده؟مگه خودت گناه نکردی؟یادت رفته؟)

 

ای وای خدا دستم به دامانت کنکور دارم کمکم کن!(اینقد نق نزن بشین بخون!اگه دستتو نگرفت،محاله میگیره.نکنه میخوای نخونده کمکت کنه! خدا عادله حق کسی رو....چی؟)

 

خدا غلط کردم میدونم بار صدمه که توبه میکنم ولی بخدا نمیخواستم...(خجالت نمیکشی؟آخه ادم،بشر خودت باشی میکشی طرف رو.جایزالخطایی1بار 2بارنه 100بار)

و.............................

همین آدما موقع گرفتاری ببین منکر تمام عالم میشن

اگه به خواستشون نرسن!!!!!!!!!!عجب...

ولی خدا همیشه لبخند میزنه(بیشتر از این پررو نشیم بخاطر لبخندش!؟یادمون  باشه که چوب خدا صدا نداره)



خیلی سخته

Sun 2 Aug 2009

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني

 ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

 

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي

اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

 

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

 

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت

 اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

 

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 

 
 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

 

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي

 تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

 

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودی

ياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

 

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره

 ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

 

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم



Sun 2 Aug 2009

سلام سلام...قابل توجه دوستان:

درسته من میگفتم عاشق نیستم و وبلاگو با متنای الکی آپ میکردم اما از امروز عاشقانه هام واقعیه...چون یه عاشق واقعی شدم...

با تشکر



Sat 11 Jul 2009

سلام دوستان...من بعد از یه مدت طولانی دوباره برگشتم...امیدوارم زندگی همیشه همینجوری شیرین باشه هم واسه من هم واسه همه...فعلا



گفتگو با دوست

Sat 21 Feb 2009

گفتگو با دوست:

گفتم:دلم گرفته!

گفت:چون دلتگی را انتخاب کردی...راهت را عوض کن...

گفتم:گفتن یک جمله همه ی احساساتم را به بازی میگیرد

گفت:انتخابت این است می توانی به جملاتش گوش نکنی

گفتم:با نگاهش مرا خرد می کند

گفت:تو خرد شدن را انتخاب کردی...از این پس آیینه بودن را انتخاب کن

گفتم:تنها مانده ام و عشقی به سراغم نیامده

گفت:تنهایی را انتخاب کردی.انتخابت را عوض کن...عشق همیشه منتظر است تا تو او را انتخاب کنی...

گفتم:هیچ کاری را نتوانستم به پایان برسم

گفت:چون به پایان نرسیدن انتخاب تو بوده از این پس انتخاب کن که برای به پایان رساندن از تمام وجودت مایه بگذاری

گفتم:دوستش دارم ولی توجه ای به من نمیکند

گفت:چون توجه را انتخاب کرده ای.فقط دوست داشتن را انتخاب کن آنگاه او را خواهی داشت

گفتم:می ترسم دست به اقدام بزنم

گفت:ترس گزینه ی همه ی انسانهایی است که جرات دیدار با موفقیت را ندارند.گزینه ات را عوض کن

گفتم:میخواهم همیشه مثل تو خوب فکر کنم

گفت:به خودت بستگی دارد...من چنین می اندیشم چون ((چنین اندیشیدن)) را انتخاب کرده ام.تو هم می توانی



سلاممممم...چطورین برو بچ؟؟؟اول این متنو آپ میکنم بعد یه سری حرف دارم باتون میزنم...اینو بخون حالشو ببر:

گفگتو با خدا:

گفتم:

            خدای من دقایقی بود در زنگی که هوس کردم سرم را که پر از دغدغه های دیروز و هراس فردا بود روی شانه های صبورت بگذارم وآرام بگیرم و بگریم...در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟؟؟......

گفت:

          تو در تمام لحظات به من تکیه کرده بودی و من چون عاشقی  که به معشوق خود می نگرد در تمام لحظات بودنت را نظاره گر بودم.....

گفتم:

          پس چرا راضی شدی برای آن همه دلتنگی بگریم؟؟؟.....

گفت:

        اشک تنها قطره ایست که قبل از آن که فرود آید عروج میکند و از اشکهایت بر من میرسید و من آنها را بر زنگارهای روحت می ریختم تا از جنس نور شوی و از حوالی آسمان...چرا که اینگونه می توان شاد بود.....

گفتم:

      آخر آن سنگ بزرگ چه بود که بر سر راهم قرار دادی؟؟؟......

گفت:

     بارها صدایت زدم از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید...آن سنگ بزرگ فریاد من بود

گفتم:

    پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟؟؟...

گفت:

     روزیت دادم تا صدایم کنی هیچ نگفتی.پناهت دادم باز هیچ نگفتی...گل برایت فرستادم هیچ نگفتی...می خواستم صدایم کنی آخر تو بنده ی من بودی...چاره ای جز نزول درد نداشتم

گفتم:

       پس چرا همان بار اول که صدایت زدم جوابم را ندادی؟

گفت:

    بار اول که صدایم زدی آنقدر مشتاق شدم که حیفم آمد بار دیگر صدایت را نشنوم و بار دوم نیز مشتاق تر... میدانستم اگر از درد رهایی پیدا کنی دیگر صدایم نمیکنی

گفتم:

   خدایا دوستت دارم

گفت:

  عزیزتر از هرچه هست من تو را دوست تر میدارم.........

******************************************************************

 



سلام علیکم...احوال بروبچ؟؟؟چطورینننننن؟؟؟خوبین؟؟؟امیدوارم خوب باشین...

کارنامه ها رو گرفتین؟؟؟دست راستتونه یا چپ؟؟؟

بچه ها بگم واستون از جریانات مدرسه.....آقا یه معلم ریاضی داریم خیلی سگ اخلاق...درس دادن که ماشالا...اخلاق که الله اکبر...شعورم که سوراخ...احساس محساسم که زهی...خلاصه یه کدبانو...همه بچه ها از بس عاشقشن راه به راه فوشش میدن...

امتاحانات هندسه رو داش صحیح میکرد...خدایی یه سوال ۱.۵ نمره ای رو همه رو کامل نوشته بودم فقط یه جواب آخرو اشتباه داده بودم که اونم اگه ماشین حساب بود درست میشد...برداشت به من ۵/. داد.انقدر حرصم گرفته بود...انقدر گریه کردم لامصب به روی مبارک خودشم نیاورد...

یکم گذش از کلاس دیدم اینجور که داره پیش میره همه شاکین...بچه ها تصمیم گرفتن برن به مدیر مدرسه اعتراض کنن.آخه یه بارم اول سال ازش شکایت کردیم محل ندادن...

خلاصه رفتیم به معاونمون که خیلی باش جوریم گفتیم...یه فیلمی داشتیما...

رفته بودیم دفتر خانوم عابدیان...یه آیفون تصویری اونجا بود که بچه ها رو خارج از مدره تا یه محدیده ای کنترل میکردن...بچه ها رفته بودن این آیفونو روشن کرده بودن بعد یه سری بنا روبروی مدرسه بنایی میکردن...روی اونا تصویرو زووم کرده بودن...خانومه فهمید گیر داده بود ببینه کیه؟/

هیچکس لو نداد...گفت ۵نمره انضباط کم میکنم گفتیم باشه کم کن...خلاصه اومدیم تو سالن داشتیم برگه ها رو نشون میدادیمو اعتراض میکردیم...همه هم ادعا میکردن از خانوم نمیترسنو اگه ببینش وا میسن جلوش...

همون موقع خانومه اومد همه بچه ها رفتن رو سر و کله هم قایم شدن...یه وضعیت خنده داری بودااااااااا...اونجا فهمیدیم عرضه ی عوض کردن خانومم نداریم...اما خوب قول دادن عوض کنن...انشالا سال دیگه...

خلاصه سر تا پا سوتی هستیم...

سرتونو درد آوردم...خوش باشین..فعلا





  • تنها برگ سبز پاییزی

    به من نگاه کن واسه ی یه لحظه...
    نگات به صد تا آسمون می ارزه...
    من از خدامه بکشم نازتو...
    تا بشنوم یک لحظه آوازتو...
    من از خدامه بمونی کنارم...
    من که به جز تو کسیو ندارم...
    من از خدامه که نباشه دوری...
    فقط دلم میخواد بگی چه جوری...
    من از خدامه که یه روز دعامون...
    بره تو آسمون پیش خدامون...
    به عشق اونکه بعد اون همه درد...
    خدا یه بار نگاهیم به ما کرد...