X
تبلیغات
تقصیر من نبود... خودت خواستی...

تقصیر من نبود... خودت خواستی...

عشق دو طرفه زیباست اما والاترین عشق,عشق یک طرفه س,بی توقع بودن از معشوق یعنی عاشق عشق بودن!!!

یا امام زمان

سلام...خوبین بچه ها؟؟؟؟

اعصابم داغونه...با این اوضاع چه جوری درس بخونم واسه کنکور ها؟دیگه بدم میاد از همه چی...

بزار با خودت حرف بزنم...اونجوری فایده ای نداره

چرا نمیزاری فراموشت کنم؟ترو خدا انقدر اذیتم نکن...چرا داری اینجوری با عمرمو زندگیم بازی میکنی...تو مدیونی...اخه چرا نمیفهمی؟؟؟

تازه داشت یه چیزایی یادم میرفت دوباره پریشب خوابتو دیدم...نمیدونم از تعجب بود یا از ترس همه ش از خواب میپریدم...اما مثه بچه کوچولوها که وقتی یه خواب خوب میبینن و بیدار میشن باز میخوابن تا همون خوابو ببینن میخوابیدمو خدا شاهده همون خوابو میدیدم...از پریشب دارم روانی میشم باز...

کدوم دل کجای دنیا ازم شکسته س که اینجوری عذاب میکشم...

دارم میترکم...اخرش میخواد چی بشه؟؟؟پارسال نیمه شعبان یادته...یادش بخیر...زنگیدی بهم گفتی با ماشین بیرونی یا پپاده؟گفتم پیاده...گفتی سریع برو خونه...گفتم تو برو خونه از خونه بهم بزنگ تا منم برم...رفتی خونه و بهم زنگیدی...

ترو خدا برگردددددددد...یا امام زمان از خودت میخوام برش گردونی...بغض داره خفه م میکنه...این بغض ۳روزه راه گلومو بسته اما نمیترکه...

من منتظرتم...ترو خدا دست خالی برم نگردون...معجزه تو بهم نشون بده تا به بچه های نت بفهمونم مردم حق دارن که ازت طلب کنن...بی جوابم نزار

عید همگی مبارک

+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط تنها برگ سبز پاییزی  | 

یه شروع همیشگی

 

سلام سلام بچه هاااااااااا...چطوره حال شمااا؟:D

بچه ها امروز خیلی توپم خیلی خیلی...شاید نتونم کامل توضیح بدم چرا. بخاطر اینکه خود اون شخصیم که راجع بش مینویسم این متنا رو میخونه اما یه جورایی منظورمو میرسونم

اگه از اول تو جریان وب من بودید من یه مدت بود عاشق شده بودمو واقعا داشتم سختی میکشیدم...البته عاشق که نه ولی یکیو که الان که فکر میکنم اصلا ارزششو نداشت دوست میداشتم...

یه مدتی بود دیگه از این زندگی یکنواخت خسته شده بودم...سخت رفته بودم تو فکر که یه جورایی حالا چه با اون چه بی اون تغییرش بدم...و حتی به ذهنمم خطور نمیکرد که یه روز به همین سادگی بزارمش کنار...

الان که دارم اینا رو مینویسم انقدر احساس سبکی میکنم که دلم میخواد پرواز کنم...انگار یه بار 1000ساله از دوشم برداشته شده...نمیدونم قصد خدا بود یا همت خودم اما در هر صورت میدونم که الان زندگی واسم روشن تر شده...

یه داداشی دارم 3ساله همه جوره هوامو داره...مخصوصا امسال...اما این قضیه رو تا پریشب نمیدونست که من کسیو دوست میدارم...تا پریشب اومد تو وبلاگم...گفت تو همش تو متنات راجع به یه نفر صحبت میکنی که گمون میکنم دوسش داری...گفتم اره ولی جریانش مفصله بعد تلفنی واست توضیح میدم...

وقتی زنگ زد همه چیو بهش گفتم...شماره شم خودش بنا به دلایلی که به خاطر همون مزاحمه که اون بالا گفتم نمیتونم بگم داشت...

طی 24 ساعت چیزیو به من ثابت کرد که من واقعا پی بردم کسی که دوسش دارو لیاقت منو نداره...من لیاقتم بیشتر از اونه...چون واقعا یه جورایی خودشو پست وحقیر کرد با کاری که انجام داد...

حیفه که نمیتونم واستون توضیح بدمو چرا و چگونه؟؟؟!!!اما واقعا داداشی نعمت بزرگی واسم بود تا من به خیلی چیزا پی ببرم...

دیگه مجبور نیستم بشینم فکر کنم کی میاد؟خودمو اذیت کنم که الان با کیه؟دیوونه بشو واسه اینکه دلتنگشم...

دیگه آزادم آزاد آزاد...و تازه دارم میفهمم زندگی با همه ی زشتیاش گاهی اوقات خیلی قشنگه فقط باید ازش لذت ببری...همین...

توصیه ای از یک داغدیده:

بچه ها من اینکارو نکردم ولی دارم بهتون میگم که شمام اشتباه منو تکرار نکنید...قبل از اینکه عاشق طرفتون بشید کامل کامل بشناسیدش...فقط قیافه و اخلاق و تیپ و ماشین ملاک نیست...ببین کسی که میخوای زندگیتو وقفش کنی ارزش دوست داشته شدن داره؟؟؟

تازه شم اینو واسه بچه های بالای 22 گفتم...به نظر من تا اون موقع عشق فقط یه علاقه ی بچه گونه بیش نیست...شایدم واقعا 2طرفه باشه ها اما حتی اگه به عشقتونم ایمان دارین تا اون سن فقط 50% روش حساب کنین...

                                    *******************

من یه عذر خواهیم به خود این شخص بدهکارم:

ببخشید که این مدت راجع بت تو این وب متن گذاشتم...واقعا اشتباه از من بود...من واقعا با اینکه حدود 10 ماه بات بودم ولی هیچ شناختی روت نداشتم...و البته حقم دارم چون شناخت یه آدمی مثه شما تو این مدت زمان کم واقعا آدمشو میخواد که من نبودم و دیگه نیستم...

اقا اگر بار گران بودیم رفتیم    اگر نامهربان بودیم رفتیم...

منو ببخش...چه بخاطر بدیام چه خوبیام...و الان با تمام وجودمو و از ته ته ته دلم از خدای بزرگو مهربون میخوام بهترینا رو زیر سایه ی پدر مادرت نثارت کنه...

دنیا نزاشت فدات بشم فداتشم...زمونه نزاشت باهات باشم فداتشم...((هه هه هه هه))

                            ******************************

بچه ها همیشه از خدا بخواین بهترین راهو جلوی پاتون بزاره نه اون راهی که دوست دارین چون شاید واقعا اون راه به صلاحتون نباشه...شایدم بعد از یه مدت سختی و پافشاری خدا عنایت کنه بهتونو براورده ش کنه اما به نفعتون نیست...ترجیحا اونموقع!!!

میدونید من یه روزی فکر میکردم زندگی آدم بدون علاقه پوچه اما حالا میبینم این علاقه س که زندگیو در نظر آدم پوچ جلوه میده نه بی علاقگی...

                            *********************************

از اینا بگذریم بچه ها تابستون امسال وقت سر خاروندنم ندارم...این چیزی که میگم اغراق نیستا حس آمیزیم نیست عین حقیقته...

8صبح تا 12 کلاس کنکورامه...12 تا 2 کلاس والیبالمه...2تا4 کلاس زبانمه...هر 4شنبه 4 تا 5 کلاس ویلنمه...و 6 تا 8 هم کلاس کامپیوترمه...

یعنی دقیقا من 8 صبح که میرم بیرون 8 شب کلاسم تموم میشه دیگه 9 میرسم خونه...خسته و کوفته...بابام اینا باید جنازه مو از دم در بکشن رو تخت...

واسم دعا کنید موفق بشم...منم واسه همه ی دوستای گلم دعا میکنم

دلتون شاد...لبتون خندون...حالتون خوش

 

 

+ نوشته شده در  Tue 22 Jun 2010ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط تنها برگ سبز پاییزی  | 

تولد

 

سلام...خوبین؟؟؟چه خبرااااااا؟

بچه ها قرار بود واسه فردا که تولدمه یه جشن تووووپ تو وب بگیرم اما چون دارن میبرنم بیرون از شهر واسه تولددددم که هم جشن باشه هم واسه احترام به امین زیاد شادی و رقص واین چیزا نباشه تصمیم گرفتم الان واستون حرفامو بنویسم...

شاید باورتون نشه از بچگی روز تولدم روز خیلی خیلی مقدسی واسم بود...همه ی غمای زندگیم میرفت کنار و اونروزو میترکوندم...نمیدونم چرا انقدر روز تولدمو دوس دارم...؟؟؟

اما دیروز تا حالا یه استرس خاصی دارم...دفعه اولمه واسه تولدم یه حس ترس کنارش دارم....

آخه میدونید چیه؟؟؟

خیلی سخته منتظر تبریک کسی باشی که هیچوقت تو فکر تبریک گفتن نیست...

خیلی سخته منتظر تبریک کسی باشی که حتی ندونه روز تولدت کی هست؟!

خیلی سخته منتظر تبریک کسی باشی که از یکسال پیش تو ذهنت چه رویاهایی که نساختی واسه اینکه تولدم دوممو چه جشنی میگیره؟!

چقدر سخته همه ی اطرافیات واست میترکونن جوونو پیر پسر ودختر اما آخرش توشون یکیو نمیبینی...انگار واقعا جاش خالیه...

چقدر سخته به همه شون بخندی و تشکر کنی اما اصل کاری که باید بهش یه دنیا ممنون ممنون گفت نباشه...

چقدر سخته شیرینی و کیک تولدتو همه بخورن اما سهم عشقتو انقدر نگه داری تا آخر کار مجبور بشی بندازی سطل زباله...

چقدر سخته کادوی همه رو باز کنی اما اون نباشه که کادویی آورده باشه و بخوای اول از همه بازش کنی...

چقدر سخته!!!!!!!!!...

میدونی یه جورایی امسال با سالای پیش متفاوته...پارسال همه بهم تبریک گفتن کلی پیامک تبریک دادن اما فقط پیامک اونو نگه داشتم واسه اینکه یادگاری بمونه...اما روزی که باهاش دعوام شد تمام پیاماشو پاک کردم اما چه اشتباهی کردم...

خدا جون سال دیگه همچین روزی من چه حالی دارم...گریون یا خندون؟؟؟میشه با برگردوندن عشقم بهم ثابت کنی هنوز به یادمی؟؟؟

نمیدونم چی میشه...فقط میدونم که خدا توانایی رسیدن بهش رو بهم داده که این آرزو رو تو دلم انداخته...من امیدوارم...

به قول فرشته جونم:ایمان معجزه میکنه...بخدااااا ایمان معجزه میکنه... من به این معجزه ایمان دارم که تو برخواهی گشت...منتظر باید بود که زمستان برود غنچه ها گل بکنند...

دوستای گلم در نومیدی بسی امید است...ترو قران هیچ موقع ناامید نشید حتی در بدترین وضعیت...من به کار خدا شک کردم به معجزه ش شک کردم چوبشم خوردم اما حالا با اینکه انقدر مینالم ته ته دلم یه نور گویایی بهم میگه فقط یکم صبر داشته باش...چشم!!!!!

با مقدمه م حالتونو گرفتم اما بازم شرمنده...بگذریم بریم سر تولدم:

تولد  تولد  تولدم مبااااارک

تولد  تولد  تولدم مبارررررررررررک

اقا بدون کادو وارد نشید...

بدون کادوها به صرف شیرینی شربتن...کادو متوسطا کیکم بهشون میدیم...کادو خیلی بزرگا و شیکا رو به صرف شیرینی شربت میوه کیک شام شبم اگه خواستن میتونن بخوابن همینجاااااا...واسشون بلیط هواپیما هم رزرو میشه...

تولدم مبارک....تولدم مبارک...میام شمعا رو فوت میکنم تا چند سال زنده باشم خوبه؟؟؟؟

اقا انقدر میوه نخورین پاشین یه تکونی به خودتون بدین...قر قر قر...((سوسن خانوم...ابرو کمون...))

خوب نوبت فوت کردن شمعاست...یک و دو و سه...یک و دو و سه...بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی...

اجازه بدید آرزومو بکنم))خدایا تمام کسایی که اینجانو به آرزوهاشون برسون...خدایا به منم خودت کمک کن...همه مون فقط به خودت محتاجیم))

فووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت

این 3تا هم فوت کنم :فووووووووووت

این یکی هم فوت کنم:اها فوووت...

بابت کادوهاتون و همکاریتون ممنون...ایشالا تولداتون جبران میکنم...

شب بخیررررررررر

{{خدایااااا:

من در کلبه ی حقیرانه ی خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایئت نداری...من  خدایی چون تو دارم و تو چون خودی نداری...}}

((به امید تو))

 

 

+ نوشته شده در  Thu 10 Jun 2010ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط تنها برگ سبز پاییزی  | 

هنوز صدای شیوه ی زنی گوشهایم را نوازش میکند و من در انتها به این می اندیشم که چه ساده می توان خندید و چه ساده می شود گریست؟؟؟!!!!!

کمی فکر میکنم...نه احساسم هیچگاه فریبم نداده است...این صدای همان کسی است که سالها خواب شب و اوقات روزانه ام را مشغول خود کرده...آری این صدای قلب شکسته ایست که فریاد میزند...

اوایل احساس میکردم صدای کودکی ست که با دوچرخه ی کوچکش همراه با کودکان به ظاهر دوستش همبازی شده اما کم کم دریافتم این صدای یک کودک نیست...

سالهاست این صدای مبهم در قلب و دل و جان و گوشم فریاد میزند ومن هیچگاه به امید یافتنش جستجویش نکردم چرا که امید شرط گام اول می باشد...

و ای غریبه...اگر روزی تو در انتهای کوچه بن بستی چشم به چشمش شدی به او بسپارکه من بی تاب اویم... حتی در آخرین قدم مانده به وصال یار...

********************                                   *******************

سلام دوستای گلم...این متنو همین الان خودم تایپیدماااااا...چه خبراااا؟؟امتحانا رو خوب دادید یا...؟؟؟نامردا امتحانای ما رو وحشتناک سخت میگیرن...انصافا 5دقیقه بشینین گزینه2 نگا کنین میفهمین ما چی میکشیم...خوبه حالا کشوریه واینجوری میگیرن...تصمیم دارن همه بیفتن از دم...

بگذریم...بریم سر اصل مطلب...

بچه ها امروز یه جورایی دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی و از کی؟؟؟

ایکاش دنیا از درد خالی می شد...ایکاش خدا یه تصمیم دیگه واسه امتحان بنده هاش میگرفت...ایکاش زندگی واقعا معنای طراوت وشادابی داشت...

اااااه....دیگه خسته شدم از ایکاش و اما و ولی و اگر الکی...از درددل گفتن دیگه خسته م ...از این زندگی که معنایی جز بردگی نداره خسته م...دیگه از واژه ی خسته خسته ام...

نمیدونم از کجا شروع کنم...؟؟؟

یه مدته یه مشکل خیلی بزرگ توی خونه داره مثه خوره میخورتم...خیلی وقت بود تصمیم حل کردنشو گرفته بودم...اما وقتی با بابام درمیون گذاشتم ناامید ناامیدم کرد...خدا جون چه کنم دیگه؟؟؟

یعنی میشه یه روز صبح چشمامو باز کنم ببینم همه چی بر وقف مرادمه؟...خداجون یعنی میشه یه بار حس کنم دوباره نگام کردی؟...خدای من عطسه کردم...یعنی آره؟؟؟

بابام ناامیدم کرده ولی من اینکارو انجام میدم چون واقعا نمیتونم...یعنی نه که نخواماااا چون خودم از بابام خواستم اینکارو انجام بده اما حالا دیگه نمیکشم...

این تن کفن بشه تو هم کمکم کن...بهت نیاز دارم...هیچوقت تو زندگیم حتی الان که هرچی میخوام اما نمیتونم نمازمو بخونم ازت رو برنگردوندم...هیچوقت از یادت غافل نبودم درست مثه یه عاشق که دائم به یاد معشوقه شه اما یه جورایی تو رسیدن بهش کاهلی میکنه...چون میدونستم اگه تو نباشی واقعا هیچم...

اما موضوع دومی که میخوام راجع بش حرف بزنم راجع به خودمه و تنها سر زندگیم...

یه مدتی بود وقت نکرده بودم راجع بت صحبت کنم...این به این معنی نیست که وقتی واسه فکر کردن بهتم نداشتماااا...فکرت این مدت چه جوری بگم که درکش کنی پیرم کرده...

اومدم بگم خیلی منتظرت موندم...خیلی فکر کردم...اوایل فکر میکردم این انتظار خستگی ناپذیره...پیش خودم میگفتم دیوونه خدا کسی رو کمک میکنه که با همه سختیا وبدیا بسازه و به امید فرداش که روشنه زندگیشو ادامه بده...حتی اگه الان تو بدترین شرایط باشه خدا وعده ی اونروز خوبو بهش میده...

خیلی جمله ها تو ذهنم میومد مثلا:خدا اگه آرزویی رو در دلت انداخت توانایی شو درت دیده...اگه به یه در بزرگ برخوردی ناراحت نشو چون اگه قرار بود باز نشه به جاش دیوار بود...امید وایمان تو را به ارزویت می رساندت

اما یه جورایی از همه چی ناامید شدم...انگار همه چی دست به دست هم دادن تا چند ماهه زندگیم یه گره ی محکم بخوره وهیچ جوره باز نشه...

خلاصه ی کلاممو بگم:

با تمام فکرایی که کردم تصمیم گرفتم فقط تا اواخر تابستون منتظرت بمونم اگه دیدم خبری ازت نشد برای همیشه دورت یه خط که نه 5تا خط قرمز بکشم...

خدا خوب میدونه چقدر صبر کردم...چقدر التماس دعا داشتم...هر نفسم که میومد و میرفت واسه ی چی بود؟؟؟

دیگه اگه نیای تو نخواستی مقصر من نبودم...

خدایا خودت کمکم کن تا 2تا گره ی بزرگ زندگیم باز بشه...محتاجتم در تنهاترین شبهای زندگیم

+ نوشته شده در  Sun 6 Jun 2010ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط تنها برگ سبز پاییزی  | 

مرگ...!!!!!!!!!!

 

اگه بی مقدمه  شروع  میکنم  واسه  اینکه  بی مقدمه شنیدم؟؟؟میگی چی رو ؟؟؟!!!حالا بهت میگم....یکم صبر کن...

تازه دارم میفهمم زندگی خیلی گنده...حالم داره بد رقم ازش به هم میخوره...دیگه انقدر بی ارزش؟؟؟؟آره؟؟؟ د یکی جوابمو بده

امروز امتحان دین و زندگی داشتم...رفتم امتحانو دادم اومدم خونه...وقتی رسیدم سریع اومدم نت چون خیلی وقت بود نیومده بودم...وقتی کارم تموم شد رفتم سراغ تلفن که به بابام بگم  عصر قبل از کلاسم بیاد دنبالم یه سری کار دارم انجام بدم و برم کلاس زبان...

-الو بابا عصر میای دنبالم؟؟؟

-آره البته اگه نخوایم بریم مراسم.........

-مراسم؟؟؟؟مراسم کی؟فکر کردم مثه گاهی اوقات رفیق رفقاش فوت کردن یا کاری به ما نداره...

-مراسم پسرداییت...

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یخ کرده بودم هنگ بودم

گوشی رو گذاشتم پشتش تلفن زنگ زد...شماره رو ندیدم تلفنو برداشتم اما حواسم به تلفن نبود... ...دوستم بود هر سوالی رو 3بار تکرار میکرد تا جواب میدادم...

 داشتم به خاطراتم با امین فکر میکردم...وااااااای چقدر بچه بودم واسم قصه میگفت؟؟؟چه پسر مومنی بود...چقدر ساکت و آروم...

 داشتم دیوونه میشدم...امین؟؟؟؟؟؟فکر نکنم 20 سالشم بود...تازه نامزد بود انقدر با نامزدش همدیگه رو میخواستن...

اصلا باورم نمیشه...خودمو میزارم جای نامزدش روانی میشم...اگه جاش بودم خودکشی میکردم...

-الووووووووووووو...کجایی پس؟

-خودم بهت زنگ میزنم....فعلا خدافظ

سریع به مامانم گفتم مامان ترو خدا بپرس ببین چی شده؟واسه چی اینجوری شده؟من دارم خفه میشم...

زنگ زد به دختر داییم :

-چی شده امین؟؟؟؟

((منتظر بودم بگم مگه قراره چیزیش بشه؟ چیزیش نیست... اما نه...))

-صبح پاشده نمازشو خونده یه لیوان آبم خورده خوابیده دیگه  پا نشده...حالا هم بردنش کالبد شکافی ولی دایی نزاشته رفتن از بیمارستان بیارنش...ظهرم تشییع جنازه س

-منم اماده میشم میام...فعلا خدافظ

دیگه داشت حالم از خودم از دنیا از همه چی به هم میخورد.......چقدر مرگ آسونه...الان که دارم اینا رو می نویسم گیج گیجم....

باورم نمیشه...خدایا انقدر دنیات کوچیکه؟؟؟انقدر روزگارت بی معنی و مضخرفه؟؟؟درسته مرگ حقه اما تا این حد؟؟؟اون عاشق بود...اون یکیو به خودش وابسته کرده بود...اون خیلی جوون بود واسه این حرفا...اصلا حتی به ذهن کسیم خطور نمیکرد...

حالا میخوای با دل نامزدش چیکار کنی؟تاب میاری گریه و زاریشو ببینی؟تاب میاری خورد شدنشو ببینی؟؟؟؟(یه روزی مامانش اینا میخواستن من شریک امین باشم...اگه میشدم که خودکشی میکردم)...

از صبح همش میگفتم امیدوارم چون این ماه ماه تولدمه  حس خوبی دارم ایکاش که ماه خوبی باشه...

مامانم رفته بود مراسم تشییع جنازه...بعد از یکی دو ساعت زنگ زدم  بهش

-الو مامان میشه بگی چی شده؟؟؟((میخواستم بگه تو راه بردن زنده شده))

-هیچی.فکر کنم سکته ی مغزی کرده...خواب بوده...بچه هام خیلی دور و برش شوخی میکنن تا بیدار شه اما ظاهرا اون تموم کرده بوده...زندایی هم زنگ میزنه اورزانس و110 که وقتی میبرنش بیمارستان میفهمن...

-اه.مامان خانومش چیکار میکرد؟

-دیگه زبونش بند اومده رو پاهاشم نمیتونه واسته

-مامانش چه حالی داره؟

-داره می میره...ایکاش هیچ مادری مرگ بچه شو نبینه

-وحید چی میدونه؟؟؟(پسر عموی امین و پسردایی خودم که خیلی با هم صمیمی بودن...تمام خاطره هاشون باهمه...الان سربازیه))

-نه یه موقع تو چیزی بهش نگی بترسونیشاااااا...

-چشم...خدافظ

-مواظب خودت باش.خدافظ

روز 1خرداد و این خبر..........یه بغضی راه گلومو بسته  اما هرکار میکنم نمیشکنه ...شاید خیلی خانوادگی رابطه نداشتیم...شاید سالی یه بارم همدیگه رو نمی دیدیم...اما همون خاطره های کوچیکو کم بیشتر آدمو عذاب میده...

امین!!!دوست دارم 2دقیقه باهات راحت حرف بزنم امیدوارم ببخشیم!

-نمیدونم الان روحت کجاست و چه حسی داری از نبودت تو این دنیا...شاید از وقتی بزرگ شدم جز یه سلام اونم هرازگاهی هیچ صمیمیتی بینمون نبود...شاید حتی هیچ شناختی نسبت به هم نداشتیم...فقط اومدم بهت بگم دلم واسه نامزدت میسوزه...خیلی گناه داره...خراب میشه و دوباره ساخته میشه تا فراموشت کنه....ترو خدا فقط از خدا بخواه این مصیبتو خودش یه جوری از ذهن مامان باباتو خواهر برادرات و خانومت پاک کنه ...میدونم هیچ جوری نمیشه...پیرشون میکنه اما تنهاشون نزار...شاید نتونم احساساتشونو  تمام و کمال درک کنم اما میتونم  خودمو بزارم جاشون...من که زیاد باهات نبودم دارم خفه میشم دیگه اون بنده خداها

فقط واسشون طلب صبر میکنم...اره...این بهترین دعاست...

امین  روحت خیلی پاکه مثه دلت...با اون قلب کوچیکو آسمونیت از خدا بخواه کنار مشکل تمام کسایی که واسشون دعا میکنی مشکل منم حل کنه...شاید اگه از خودش بپرسی واست توضیح بده که دردم چیه؟؟؟ولی خدایی واسم دعا کن...شاید به برکت دعای تو خدا یه نیم نگاهی بهم بکنه...

تو خیلی پاکی...واست طلب مغفرت میکنم و از خدا میخوام تو یکی از بهترین طبقه های بهشت کنار بهترین همنشینا بزارتت...

هنوز باورم نمیشه رفتی...باورش سخت تر از چیزیه که فکرشو بکنی...

با مرگ تو به پستی دنیا و آدماش پی بردم...به اینکه حتی اگه خودتو خسته کنی و به یکی از دردات یه راه چاره بدی از یه طرف دیگه باید غمباد بگیری....به اینکه به 1ثانیه ی  دیگه مم اعتماد نکنم...

اگه گنه کار نبودم حتما شبانه روز ازش میخواستم  این شربت تلخو نصیب منم بکنه اما ترسم از بعد از جون کندنمه...از عذاب اونور خیلی میترسم نه از مرگ....

برام دعا کن...((خدا بیامرزتت))

اگه دوست داشتی یه فاتحه بفرست و برو...

 

 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 May 2010ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط تنها برگ سبز پاییزی  |