اگه بی مقدمه شروع میکنم واسه اینکه بی مقدمه شنیدم؟؟؟میگی چی رو ؟؟؟!!!حالا بهت میگم....یکم صبر کن...
تازه دارم میفهمم زندگی خیلی گنده...حالم داره بد رقم ازش به هم میخوره...دیگه انقدر بی ارزش؟؟؟؟آره؟؟؟ د یکی جوابمو بده
امروز امتحان دین و زندگی داشتم...رفتم امتحانو دادم اومدم خونه...وقتی رسیدم سریع اومدم نت چون خیلی وقت بود نیومده بودم...وقتی کارم تموم شد رفتم سراغ تلفن که به بابام بگم عصر قبل از کلاسم بیاد دنبالم یه سری کار دارم انجام بدم و برم کلاس زبان...
-الو بابا عصر میای دنبالم؟؟؟
-آره البته اگه نخوایم بریم مراسم.........
-مراسم؟؟؟؟مراسم کی؟فکر کردم مثه گاهی اوقات رفیق رفقاش فوت کردن یا کاری به ما نداره...
-مراسم پسرداییت...
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یخ کرده بودم هنگ بودم
گوشی رو گذاشتم پشتش تلفن زنگ زد...شماره رو ندیدم تلفنو برداشتم اما حواسم به تلفن نبود... ...دوستم بود هر سوالی رو 3بار تکرار میکرد تا جواب میدادم...
داشتم به خاطراتم با امین فکر میکردم...وااااااای چقدر بچه بودم واسم قصه میگفت؟؟؟چه پسر مومنی بود...چقدر ساکت و آروم...
داشتم دیوونه میشدم...امین؟؟؟؟؟؟فکر نکنم 20 سالشم بود...تازه نامزد بود انقدر با نامزدش همدیگه رو میخواستن...
اصلا باورم نمیشه...خودمو میزارم جای نامزدش روانی میشم...اگه جاش بودم خودکشی میکردم...
-الووووووووووووو...کجایی پس؟
-خودم بهت زنگ میزنم....فعلا خدافظ
سریع به مامانم گفتم مامان ترو خدا بپرس ببین چی شده؟واسه چی اینجوری شده؟من دارم خفه میشم...
زنگ زد به دختر داییم :
-چی شده امین؟؟؟؟
((منتظر بودم بگم مگه قراره چیزیش بشه؟ چیزیش نیست... اما نه...))
-صبح پاشده نمازشو خونده یه لیوان آبم خورده خوابیده دیگه پا نشده...حالا هم بردنش کالبد شکافی ولی دایی نزاشته رفتن از بیمارستان بیارنش...ظهرم تشییع جنازه س
-منم اماده میشم میام...فعلا خدافظ
دیگه داشت حالم از خودم از دنیا از همه چی به هم میخورد.......چقدر مرگ آسونه...الان که دارم اینا رو می نویسم گیج گیجم....
باورم نمیشه...خدایا انقدر دنیات کوچیکه؟؟؟انقدر روزگارت بی معنی و مضخرفه؟؟؟درسته مرگ حقه اما تا این حد؟؟؟اون عاشق بود...اون یکیو به خودش وابسته کرده بود...اون خیلی جوون بود واسه این حرفا...اصلا حتی به ذهن کسیم خطور نمیکرد...
حالا میخوای با دل نامزدش چیکار کنی؟تاب میاری گریه و زاریشو ببینی؟تاب میاری خورد شدنشو ببینی؟؟؟؟(یه روزی مامانش اینا میخواستن من شریک امین باشم...اگه میشدم که خودکشی میکردم)...
از صبح همش میگفتم امیدوارم چون این ماه ماه تولدمه حس خوبی دارم ایکاش که ماه خوبی باشه...
مامانم رفته بود مراسم تشییع جنازه...بعد از یکی دو ساعت زنگ زدم بهش
-الو مامان میشه بگی چی شده؟؟؟((میخواستم بگه تو راه بردن زنده شده))
-هیچی.فکر کنم سکته ی مغزی کرده...خواب بوده...بچه هام خیلی دور و برش شوخی میکنن تا بیدار شه اما ظاهرا اون تموم کرده بوده...زندایی هم زنگ میزنه اورزانس و110 که وقتی میبرنش بیمارستان میفهمن...
-اه.مامان خانومش چیکار میکرد؟
-دیگه زبونش بند اومده رو پاهاشم نمیتونه واسته
-مامانش چه حالی داره؟
-داره می میره...ایکاش هیچ مادری مرگ بچه شو نبینه
-وحید چی میدونه؟؟؟(پسر عموی امین و پسردایی خودم که خیلی با هم صمیمی بودن...تمام خاطره هاشون باهمه...الان سربازیه))
-نه یه موقع تو چیزی بهش نگی بترسونیشاااااا...
-چشم...خدافظ
-مواظب خودت باش.خدافظ
روز 1خرداد و این خبر..........یه بغضی راه گلومو بسته اما هرکار میکنم نمیشکنه ...شاید خیلی خانوادگی رابطه نداشتیم...شاید سالی یه بارم همدیگه رو نمی دیدیم...اما همون خاطره های کوچیکو کم بیشتر آدمو عذاب میده...
امین!!!دوست دارم 2دقیقه باهات راحت حرف بزنم امیدوارم ببخشیم!
-نمیدونم الان روحت کجاست و چه حسی داری از نبودت تو این دنیا...شاید از وقتی بزرگ شدم جز یه سلام اونم هرازگاهی هیچ صمیمیتی بینمون نبود...شاید حتی هیچ شناختی نسبت به هم نداشتیم...فقط اومدم بهت بگم دلم واسه نامزدت میسوزه...خیلی گناه داره...خراب میشه و دوباره ساخته میشه تا فراموشت کنه....ترو خدا فقط از خدا بخواه این مصیبتو خودش یه جوری از ذهن مامان باباتو خواهر برادرات و خانومت پاک کنه ...میدونم هیچ جوری نمیشه...پیرشون میکنه اما تنهاشون نزار...شاید نتونم احساساتشونو تمام و کمال درک کنم اما میتونم خودمو بزارم جاشون...من که زیاد باهات نبودم دارم خفه میشم دیگه اون بنده خداها
فقط واسشون طلب صبر میکنم...اره...این بهترین دعاست...
امین روحت خیلی پاکه مثه دلت...با اون قلب کوچیکو آسمونیت از خدا بخواه کنار مشکل تمام کسایی که واسشون دعا میکنی مشکل منم حل کنه...شاید اگه از خودش بپرسی واست توضیح بده که دردم چیه؟؟؟ولی خدایی واسم دعا کن...شاید به برکت دعای تو خدا یه نیم نگاهی بهم بکنه...
تو خیلی پاکی...واست طلب مغفرت میکنم و از خدا میخوام تو یکی از بهترین طبقه های بهشت کنار بهترین همنشینا بزارتت...
هنوز باورم نمیشه رفتی...باورش سخت تر از چیزیه که فکرشو بکنی...
با مرگ تو به پستی دنیا و آدماش پی بردم...به اینکه حتی اگه خودتو خسته کنی و به یکی از دردات یه راه چاره بدی از یه طرف دیگه باید غمباد بگیری....به اینکه به 1ثانیه ی دیگه مم اعتماد نکنم...
اگه گنه کار نبودم حتما شبانه روز ازش میخواستم این شربت تلخو نصیب منم بکنه اما ترسم از بعد از جون کندنمه...از عذاب اونور خیلی میترسم نه از مرگ....
برام دعا کن...((خدا بیامرزتت))
اگه دوست داشتی یه فاتحه بفرست و برو...